تیون آپز – وبلاگ برتر

دستی مرا لرزاند

 قسمت اول سه گانه اتوبوس :

 دستی مرا لرزاند

دست و نورفقط صندلی جلوی من خالی بود و او مثل آنکه بخواهد کسی زودتر آنرا تصاحب نکند تا وارد شد نگاهکی انداخت و به سمتش دوید، گرچه تنها مسافر آن ایستگاه بود سریع نشست و تا نشست کسی در گوش من فریاد زد:
«در امواج عشقت اسیرم»

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • مرگ …

     ‌مرگ‌ … 

    داستان کوتاه آلمانی

    ۱۰ سپتامبر

    « مرگ ... »اکنون‌ پاییز فرا رسیده‌ است‌ و تابستان‌ نیز دیگر بازنخواهد گشت، هرگز بار دیگر تابستان‌ را نخواهم‌ دید…
    دریا خاکستری‌ و آرام‌ است‌ و باران‌ لطیف‌ و غم‌انگیزی‌ می‌بارد. امروز صبح‌ با دیدن‌ این‌ها، تابستان‌ را وداع‌ گفتم‌ و پاییز را سلام‌ دادم، چهلمین‌ پاییز زندگانیم‌ را، که‌ به‌ راستی‌ ناخواسته‌ تا به این‌جا رسیده‌ است‌ و ناخواسته‌ نیز روزی‌ را به‌ همراه‌ خواهد آورد که‌ تاریخ‌ آن‌ را گاه‌ و بی‌گاه‌ به‌ آرامی‌ نزد خود زمزمه‌ می‌کنم، با احساسی‌ توأم‌ با احترام‌ باطنی‌ و هراس…

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها:
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش